اعتراف

من قاتلم.

من در خواب زندگی می‌کنم...

به خوابم آمده بود. شاید هم به خوابم کشانده بودمش. بغلم کرد و معذرت‌خواهی کرد. پرسیدم برای چه باید ببخشمش؟ همان طور که بغلم کرده‌بود گفت: "نمی‌خوام با من رو دنده لج بیفتی!" پرسیدم: "من؟! لج‌بازی؟!‌" هیچ نگفت و باز معذرت خواست. منظورش را نمی‌فهمیدم، مثل خیلی وقت‌های دیگر. سراغ ماجرایی قدیمی را گرفتم و جوابی را که می‌دانستم از زبانش شنیدم. حالا قرار است این جا باشد، ولی در خواب...

گرسنگی

گرسنه‌ام. از آن گرسنگی‌ها که می‌دانم با هیچ غذایی سیر نمی‌شوم. از خواب بیدار شده‌ام و اخمو، سر میز شام نشسته‌ام. می‌پرسد: "سردته؟" می‌دانم که "آره"ام را می‌خواهد تا ثابت کند هوای خانه سرد‌تر از حد معمول است. سردم است. می‌گویم: "نه." می‌گوید: "پس چرا می‌لرزی؟" ناخودآگاه دست و پایم را نگاه می‌کنم. می‌لرزم. می‌گویم: "نمی‌لرزم!" دو زانو روی صندلی می‌نشینم و گوله می‌شوم. بشقاب غذایم را نگاه می‌کنم. دلم ماشین بازی می‌خواهد، یا شاید هم هواپیما سواری. می‌خواهم پارکینگ و فرودگاه شوم. دهانم را باز کنم و قام قام... می‌خواهم قاشقم را نیمه‌پر کنند و رویش را از ماست پر کنند تا گول بخورم و به بهانه‌ی یک قاشق ماست، دهانم را باز کنم؛ همان کاری که چند سال پیش برای غذا دادن به دختر دایی‌ام می‌کردم. از برادرم آب می‌خواهم و به یک سال پیش و دو-سه سال قبلش فکر می‌کنم و لبخندی بر لب‌هایم می‌نشیند. آب را قورت می‌دهم. گلویم می‌سوزد. می‌گویم: "سرما خوردم." نمی‌دانم چرا و در جواب چه سوالی این را می‌گویم، فقط می‌گویم. مادرم می‌گوید: " تو که همیشه سرما خوردی، مگه این که عکسش ثابت شه." راست می‌گوید! همیشه یک ماه قبل از این که واقعا سرما بخورم علایمش را دارم و خود مریضی یک هفته طول می‌کشد و تا یک ماه بعدش پس‌لرزه‌هایش هست و از آن طرف هم وصل می‌شود به بعدی. یکی دو هفته‌ای است که صبح‌ها خوبم و شب‌ها مریض. در مورد فردا سوال می‌پرسد، اما نه از من. از در می‌پرسد که دیوار بشنود و به خودش بیاید. دیوار بشنود و بفهمد رفتارش خوب نیست و حوصله‌اش باید بیش‌تر از این حرف‌ها باشد و حرف زدنش مودبانه‌تر و احترامش بیش‌تر. دیوار از این کارش -که سوال‌هایش را از در و با شناسه‌ی سوم شخص مفرد می‌پرسد- متنفر است و پشت سر هم "نمی‌دانم"هایی بر زبان می‌آورد. نه این که بداند و حوصله‌ی گفتن نداشته باشد، نه. نمی‌داند و می‌داند که او نمی‌تواند ندانستن دیوار را بپذیرد. دیوار می‌شنود و اعصابش خرد می‌شود فقط و هیچ نمی‌گوید؛ خیلی وقت است اعصابش از دست خودش و آجر‌های کجش خرد است و سر زمین و زمان خالی می‌کند بعضی وقت‌ها و این را می‌داند و این دانستن، بیش‌تر اعصباش را خرد می‌کند. دلم یک لیوان چای داغ می‌خواهد، آن قدر داغ که گرمایش زبانم را بسوزاند. "چایی داریم؟" نداریم. بشقابم را نگاه می‌کنم. قاشقی نیمه‌پر غذا بر می‌دارم و رویش را با ماست پر می‌کنم. دهانم را باز می‌کنم. صدایم در سرم می‌پیچد: "بیق بیق! در پارکینگ رو باز کن، بابا اومده می‌خواد ماشینش رو بذاره تو! قام قام..." ولی بابا که بیاید بوق نمی‌زند، ماشینش هم قام‌قام نمی‌کند. بابا ریموت را بر می‌دارد و در پارکینگ را باز می‌کند. بعد سوار آسانسور می‌شود و بالا می‌آید. حتی دیگر زنگ هم نمی‌زند. بابا رمز را وارد می‌کند و در باز می‌شود. یادم می‌آید آن اول‌ها سخت مخالف این خانه بودم و مخالفتم را اعلام هم می‌کردم. هنوز هم هستم، اما دلیلی برای حرف‌هایم ندارم. فقط می‌دانم که خانه‌ی قبلی‌مان را بیش‌تر دوست داشتم، خانه‌ی خودمان را. پنجره‌ی اتاقم رو به حیاط باز می‌شد. گوشه‌ی اتاقم، بین دیوار و کمد، شوفاژ بود. جای من همان جا بود، گوشه‌ی اتاق، بین دیوار و کمد. سنگ‌های کفش گرم بود و من گرما را دوست داشتم. آن جا کتاب می‌خواندم، درس می‌خواندم، تلفن حرف می‌زدم، بازی می‌کردم. سنگ‌های این خانه هیچ کدامشان گرم نیستند. شوفاژی نیست که لوله‌اش بخواهد از زیر یکی از این سنگ‌ها رد شود. پنجره‌ی اتاقم رو به حیاط باز می‌شد. الان هم می‌شود، ولی حیاط چند طبقه پایین‌تر از اتاقم است. از آن شکل قدیمی‌اش هم در آمده است. کلی گیاه با اسم‌های عجیب و غریب در آن کاشته‌اند. حوض آبی کوچک وسط حیاط قدیمی را خراب کرده‌اند و به جایش یک حوض مربع مدرن با دو راه آب از دو طرف و یک فواره در وسط ساخته‌اند. آن سال‌ها با برادرم سه‌چرخه‌هایمان را بر می‌داشتیم و در حوض شش ضلعی کوچک بازی می‌کردیم. آن حوض هم فواره داشت، ولی شیر‌فلکه‌اش زیرِ زمین بود و من خودم هیچ وقت نمی‌توانستم راهش بیندازم. دوست داشتم چند ده سال زود‌تر به دنیا می‌آمدم  و این باغ را بدون ساختمان‌هایش می‌دیدم، یعنی قبل از ساخته شدن خانه‌ی قبلیِ ته کوچه. صدایم را می‌شنوم: "بیـ...ـق! در رو باز نمی‌کنی؟ بابا منتظره!" دهانم را باز می‌کنم و آخرین قاشق را هم می‌خورم. بشقابم خالی می‌شود. احساس می‌کنم یک جای دلم سوراخ شده است و می‌سوزد. درد می‌کند. تیر می‌کشد. می‌گویم: "گشنمه." مادرم بشقابم را بر می‌دارد. می‌گویم نریزد، هر چقدر بخورم سیر نمی‌شوم. می‌گوید: "سیب‌زمینی بخور." سیب‌زمینی‌های ته‌دیگ را می‌گوید. ته‌دیگ دوست دارم. می‌گویم: "نه. نمی‌خوام." کسی گلویم را گرفته است و دو دستی، فشار می‌دهد. قبل‌تر‌ها سخت‌تر به او می‌باختم. این روز‌ها بیش‌تر می‌بازم. امروز، در سینما یک امتیاز دیگر گرفت، ولی زود بلند شدم و دوباره جلویش ایستادم، مثل خیلی وقت‌های دیگر و شاید اشکال کار در همین مقاومتِ بیهوده باشد. نمی‌دانم. بلند می‌شوم و به اتاقم می‌روم. سردم است. سرم درد می‌کند، تیر می‌کشد. گلویم می‌سوزد. به پتویم پناه می‌برم به جای سنگ‌های آن خانه. گرسنه‌ام. از آن گرسنگی‌ها که می‌دانم با هیچ غذایی سیر نمی‌شوم... چشمانم را می‌بندم...

دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هق هق کنان زد زیر گریه. حالا دیگر شب شده بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته بودم. دیگر چکش و مهره حتا تشنه‌گی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌یی رو سیاره‌یی، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریار کوچولویی بود که احتیاج به دلداری نداشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: "گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گلت یک تجیر می‌کشم... خودم..." بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چلمن و بی‌دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم... چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!

آدم‌نامه -۲-

- باشه! کمک خواستی داد بزن!

شاهجملهی جلمههای این روزهایش بود... کاش...

ممنوع‌نویسی -۵-

ممنوع‌نویسی -۵-

 

ادامه نوشته

نسل من، نسل ما

از نسل‌ها برایمان می‌گوید، از دهه چهلی‌ها و پنجاهی‌ها و شصتی‌ها. از عادت‌های هر کدام و فرهنگشان و سرگرمی‌هایشان، از برتری‌هایشان شاید. می‌گوید دهه‌ی پنجاهی‌ها نسل وبلاگ و وبلاگ‌نویسی‌اند و بیش‌ترشان دست به قلم، دهه‌ی شصتی‌ها همان‌هایند که این روز‌ها اصل فیس‌بوک را می‌چرخانند. از دهه‌ی چهلی‌ها می‌گوید و تقلید‌های خودشان از آن‌ها. به دهه‌ی هفتادی‌ها فکر می‌کنم همان موقع که می‌گوید نگران نسلمان است. دنبال خودمان می‌گردم لا‌به‌لای حرف‌هایش، دنبال فرهنگمان و عادت‌هایمان. مایی که خیلی چیز‌ها برای بیش‌ترمان فراهم بوده همیشه و یاد نگرفته‌ایم زندگی‌مان را خودمان بسازیم. آشنایی یک بار می‌گفت می‌ترسد اگر روزی به کوچه‌ی بن‌بستی برسیم، تا ابد در همان کوچه بمانیم و دور خودمان بچرخیم... نمی‌دانم آن قدر که فکر می‌کنم متفاوتیم و دسته‌دسته یا نه. نمی‌دانم این همه نگاه‌های متفاوت خوب است یا نه. می‌گوید این روز‌ها هر کس می‌تواند به سادگی برای خودش شخصیتی خیالی درست کند در این دنیای به ظاهر مجازی، شخصیتی که خودش دوست داشته باشد و هیچ کس هم هیچ وقت صاحب این شخصیت را نشناسد، نباید هم سعی کنیم خودمان را در دنیای واقعی آن گونه که می‌خواهیم بسازیم! ذهنم به سمت دیگری کشیده می‌شود، به روز اول...
" این جا را می‌توان ناشناس باقی گذاشت. می‌توان برای آن شناس‌های انگشت‌شمار و چندی دیگر دوست شناسش کرد. می‌توان جوری رفتار کرد که شاید فرصت آن گونه رفتار کردن در دنیای واقعی هیچ وقت، یا لا‌اقل به این زودی‌ها پیدا نشود... "

می‌گفت اگر این "صورتک‌"ها را از ما بگیرند عمرا بتوانیم احساسمان را با کلمه بیان کنیم! راست هم می‌گفت! خنده‌های آن روزم نه از روی تعجب یا تمسخر، که از روی آشنا بودن حرف‌هایش بود...