مامان انگار به تعداد بچههای شرکت که مریض باشند، تنها زندگی کنند، کرونا گرفته باشند، کیک دوست داشته باشند یا ... بچه دارد و لعنت به من که هنوز نمیتوانم حرفی از س. بزنم.
حس و حال این روزهایم عجیب است. غم، حسرت، ناراحتی، ترس، بغض، تنهایی. دلیلش نمیدانم چیست و دلم میخواست یکی از این شبها جوابش را در میان خوابهای پراکندهی شبهایم پیدا میکردم.
هفتهی پیش جمع بودیم و بچهها میزدند و میخواندند و از همان اولین قطعه بغض کردم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که چشمهایم خیس شد و همهی انرژیام را جمع کردم که آن شب را تاب بیاورم. صدای دست و تشویق که بلند شد، جایم را عوض کردم و دور شدم، در ناحیهای امنتر. تا یک ساعت و خردهای بعدش با هر قطعه، با هر دست، با هر جایزه و ... حالم بدتر شد، با هر خوشی و سرخوشی. دوست داشتم گم و گور شوم. حالم شبیه شب تولد ح. بود که به ماشین نرسیده، بغضم ترکید و تمام راه را تا خانه گریه کردم، برای غمی که نمیدانستم چیست. شبیه همهی بغضها و گریههای بعد از بودن در خوشحالی آدمها. نمیدانم. از میان همهی مرضهایی که دارم این یکی شاید عجیبترینش باشد و نمیدانم آن روزی که دلیلش را بفهمم چه حسی خواهم داشت.
حالا این بغض، از همان سهشنبه شب مانده و هر شب قبل خواب میشکند؛ هر شبم وصل میشود به حس آشنای شبهای مریضی مامان، که از ترس و غم و تنهایی و ترس و ترس، هر شب آرام گریه میکردم تا خوابم ببرد، چند شب و چند هفته و چند ماه؛ به حس آشنای همهی فرار کردنهای دبیرستان و در حاشیه و پشت صحنه بودنهای تعمدی.
و در میان همهی این احوالات، بقیهی اتفاقها و صحبتها هم دست به دست هم دادهاند که بیشتر دلم را خالی کنند و ذهنم را درگیر، که نکند تصمیم درستی نگرفته باشم و حرصم را در بیاورند که این همه وقت و قبل از تصمیمگیری کجا بودید.
دلم رابطهی مرموز و صحبتهای پرسکوتِ پنج-شش سال پیش را میخواهد، آخر هفتههای پرشور چند وقت پیش را، خوابهای عمیق و آرام اول سال را، پشتوانهی محکم دو سال پیش را، بیرون رفتنهای آبان سال پیش را، و چندی رهایی را، از این بغض سنگین لعنتی.
چند ماهی بود که خبری از این دردهای عجیب و غریب و وقت و بیوقت نبود، و حالا چند روزی است که نه معدهام ول میکند، نه سرم و نه بقیهشان که اصلا نمیدانم چی هستند. هر شب وسط یک خوابی از خواب میپرم؛ یک شب در لحظهای که از لبهی پرتگاه مرتفعی میافتم، یک شب در حال دویدن و فرار کردن از ماز تودرتویی که نمیتوانم راه بیرون رفتن ازش را پیدا کنم، یک شب در استرس چند ساعت مانده به پرواز که تازه یادم میافتد نه چمدانم را بستهام، نه هیچ، یک شب وسط یک دعوای کاری برای همهی کارهایی که در مهلت تعیینشده نرساندهامشان، یک شب در تاریکی نیمهشب خیابانها.
دلم حال آن شب را میخواهد که یکی از قشنگترین حسهای دنیا را در خواب زندگی کردم و تا یکی دو روز بعدش هم حال آن لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت؛ که خواهرم، انگار، به دنیا آمده بود در خواب و بغلش کرده بودم و خواهرم نبود انگار. همین الان که بعد از چند هفته مینویسمش هم بغض میکنم از قشنگی حس آن چند صحنه در خواب آن شب.
دیشب ۲-۳ ساعت بیشتر نخوابیدهام و الآن چشمهایم را به زور باز نگه داشتهام، دستم را فشار میدهم روی نقطهای که تیر میکشد و به گمانم معدهام باشد، و آغوش امنی را تصویر میکنم که میتواند برهانَدَم از همهی این خوابهای آشفته و پُر تنش و آنقدر آرامم کند که دوباره خواهرم را، یا هر که را که بود، در خواب ببینم و بغلش کنم و کیفور شوم.