کاش می‌شد حالِ الآنم را قاب کنم، بدهم دست همه‌ی آن‌هایی که غر می‌زنند به جانم که به جای آن که دو روز بمانم خانه و استراحت کنم و زودتر شر این سرماخوردگی‌های همیشگی را از سر باز کنم، صبح می‌روم بیرون و شب بر می‌گردم و لابد هیچی هم نمی‌خورم و همین می‌شود که یک مریضی ساده، دو هفته طول می‌کشد. کاش می‌شد بگویم که دردم سرماخوردگی نیست، که با استراحت کردن بدتر اگر نشوم، بهتر نمی‌شوم. کاش می‌شد بگویم یک روز در خانه ماندن هم سم است برایم، که شلوغ بودنش یک جور دردسر است و خالی و سوت و کور بودنش یک جور. کاش می‌شد یک بار برای همیشه بفهمم دردم چیست و شرش را از سرم باز کنم؛ یا نه. شر خودم را کاش می‌شد همین امشب از سرم باز کنم و رها شوم برای همیشه...