حالنوشت -۴۴-
کاش باران چارهی دردمان بود.
در روزهایی که همه مینالند از تنهایی و ندیدن همدیگر در دنیای واقعی، من دلم لک زده برای تنهایی، تنهاییِ واقعی. امروز چند ساعتی خودم را کندم از همه جا و عجیب خوب بود. نمیدانستم دلم انقدر تنگ شده است برای نبودن.
تلویزیون روشن میشود. لابد ساعت باید حوالی ۲ بعد از ظهر باشد و آمار جدید و لابد وحشتناکتر از دیروز. صدای آهنگ را تا آخر زیاد میکنم، مرثیهی راخماینف، به یاد اسفند ۹۷، به یاد همهی اتفاقهایی که قرار بود بیفتد و نیفتاد، و حسرت میخورم برای همهی روزهای گذشته که نمیدانستم زندهگی چیست و همهی روزهای آینده، که زندهگی نخواهم کرد. بر میگردم سر کارم. لعنتی.
چند سال بهش گفتم فکر نکن، نتوانست. آخر هم انقدر فکر کرد تا رفت امریکا. حالا نشسته است آن سر دنیا و میگوید راست میگفتی، نباید فکر کنم و به گوشم میخواند که فکر نکن، این سر دنیا.
- میدونم فقط یه چیزه که دوست دارم قبل رفتنم تجربهاش کنم و یه حسی از درونم، از تمام درونم بهم میگه که هیچوقت به همون یکی هم نمیرسم. سخته. ولی بیشتر از این که سخت باشه، تلخه. خیلی تلخ.