حال‌نوشت -۴۴-

کاش باران چاره‌ی دردمان بود.

حال‌نوشت -۴۳-

در روزهایی که همه می‌نالند از تنهایی و ندیدن هم‌دیگر در دنیای واقعی، من دلم لک زده برای تنهایی، تنهاییِ واقعی. امروز چند ساعتی خودم را کندم از همه جا و عجیب خوب بود. نمی‌دانستم دلم انقدر تنگ شده است برای نبودن.

حال‌نوشت -۴۲-

تلویزیون روشن می‌شود. لابد ساعت باید حوالی ۲ بعد از ظهر باشد و آمار جدید و لابد وحشتناک‌تر از دیروز. صدای آهنگ را تا آخر زیاد می‌کنم، مرثیه‌ی راخماینف، به یاد اسفند ۹۷، به یاد همه‌ی اتفاق‌هایی که قرار بود بیفتد و نیفتاد، و حسرت می‌خورم برای همه‌ی روزهای گذشته که نمی‌دانستم زنده‌گی چیست و همه‌ی روزهای‌ آینده، که زنده‌گی نخواهم کرد. بر می‌گردم سر کارم. لعنتی.

آدم‌نامه -۲۳-

چند سال بهش گفتم فکر نکن، نتوانست. آخر هم انقدر فکر کرد تا رفت امریکا. حالا نشسته است آن سر دنیا و می‌گوید راست می‌گفتی، نباید فکر کنم و به گوشم می‌خواند که فکر نکن، این سر دنیا.

حال‌نوشت -۴۱-

حَوّلْ؛ تو را به هر که می‌پرستی قسم.

آدم‌نامه -۲۲-

- می‌دونم فقط یه چیزه که دوست دارم قبل رفتنم تجربه‌اش کنم و یه حسی از درونم، از تمام درونم بهم می‌گه که هیچ‌وقت به همون یکی هم نمی‌رسم. سخته. ولی بیشتر از این که سخت باشه، تلخه. خیلی تلخ.