حال‌نوشت -۲۳-

...

گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوش‌بختی می‌نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها هم‌چون انبوه عزادارن

لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

باز می‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

...

آدم‌نامه -۲۰-

- کجایی؟

زل می‌زنم به تاریکی مطلق روبه‌رو. نبضم تند می‌زند. سکوت.

- هم؟ کجایی؟

می‌خندم، تلخ. 

+ همین جا. پیش تو.

- نیستی. قیافه‌ت داد می‌زنه که نیستی.

خودم هم کاش داد می‌زدم. کاش بلد بودم که داد بزنم، که بخندم، که گریه کنم، که باشم، که سنگ نباشم و مُرده.

نگاهم می‌کند و زل می‌زنم به روبه‌رو، به تاریکی مطلق. راست می‌گوید. نیستم. یک هفته‌ای می‌شود که نیستم، که وقت و بی‌وقت روی مبل خوابم می‌برد، که ساعتم مدام زنگ می‌زند و مدام خاموشش می‌کنم، که دست به ساز نزده‌ام، که گلویم بیش‌تر از همیشه درد می‌کند و معده‌ام بیش‌تر از همیشه اذیت. یک هفته‌ای می‌شود که نیستم و نمی‌دانم کجای کلاف را دوباره کشیده‌ام و گره کور زده‌ام، که حالا دیگر حتی نبودنم را هم نمی‌فهمم اگر که به رویم نیاورد...

 

حال‌نوشت -۲۲-

آینه در آینه شد، دیدمش و دید مرا.