این زندگی‌ای که آدم نه وقت و حال نوشتن داشته باشد، نه ساز زدن، نه خواندن، نه فیلم دیدن و نه حتی معاشرت کردن، و خوش گذراندن، به چه دردی قرار است بخورد؟ حداقل اگر در همان یک مسیر درست پیش می‌رفت، شاید می‌شد توجیهش کرد؛ ولی همان هم همیشه ناقص است و دیر و ناتمام.

حس خوب گرفتنِ تصمیمِ اشتباه، به درستی؛ با یک ماه و اندی تاخیر.

نصف صفحه‌ی اکسپلور اینستاگرامم شده عکس و فیلم بچه و نصف دیگرش پاتیناژ. منم و حسرت هرروزه‌ی نصفش که از دست رفت و نصف دیگرش که از دست خواهد رفت.

بعد از کلی کلنجار رفتن برای پیدا کردن راهی که بفهمم این راه و این جا، راه و جای درستی هست یا نه، به این نتیجه‌ی شاید احمقانه رسیدم که جوابم با جواب دادن به این سوال پیدا می‌شود که «اگر هیچ نفع مادی‌ای در کار نبود، انقدر خوش‌حال بودم که حاضر باشم بمانم؟» و احمقانه‌تر از آن، جوابم است که «نه.» با این که در عمل یک ریال از نفع مادی‌اش هم خرج نکرده‌ام تا به حال. خنده‌دار است.

یک poll باید بگذارم که از همین تعدادِ کمتر از انگشتانِ یک‌ دست، کدام‌ها مانده‌اید هنوز که بدانم مرزهای خودسانسوری‌ام را؛ و این مزخرف‌ترینِ حال‌هاست.

فکر می‌کنم ورکاهولیک بودنم دارد بیش از حد خطرناک می‌شود.