حالنوشت -۵۴-
انقدر همه چیز در هم شده که دیگر جان شببیداری قبل از ددلاین و ارائه هم نیست. آخرین باری که کاری کردم، نه برای فقط تمام شدنش، کِی بود؟
انقدر همه چیز در هم شده که دیگر جان شببیداری قبل از ددلاین و ارائه هم نیست. آخرین باری که کاری کردم، نه برای فقط تمام شدنش، کِی بود؟
یعنی میشود چند روز قرنطینهی واقعی باشیم؟ به دور از هر آدمیزادی، فیزیکی و روانی.
هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر به اشتباه بودن همه چیز مطمئن میشوم.
چه میشود اگر در میان همهی این شلوغیها و استرسها، یک لحظه دیوانه شوم و دلم را بزنم به دریا؟ مثلا یک پیغام بدهم و بگویم طاقت ندارم صبر کنم تا چیزی تغییر کند و دیگر نیستم باقیاش را، هرچقدر هم روشن باشد آیندهی گنگِ احتمالیاش. یا گوشیام را بردارم و بگویم که دلم تنگ شده، اعتراف کنم که اشتباه کردم شاید، برویم پارکِ کنار بزرگراه، دو ساعت سیر گریه کنم و گور بابای کرونا حتی. یا همین الان ایمیل هفتهی ۳۴-ام را جواب بدهم و بگویم نیستم، نمیکشم، حتی با صرف حداقل زمان. چه کار باید کنم برای نبودن؟ همهاش کار یک لحظه است و یک لحظه دیوانگی، یک لحظه قطع کردن این زنجیرههای استدلالهای منطقی مسخره، یک لحظه بستن چشمها، نفس عمیق و زندهگی.