یادم نمی‌آید در چند ماه اخیر لحظه‌ای انقدر آرام و بی‌خیال بوده باشم... 

بعضی آدم‌ها و تجربه‌ها را نه می‌توان قدر دانست، نه جبران کرد...

- مامان کجاست؟

+ یه چند وقتی نیست.

- چند وقت؟

+ حالا حالاها نمیاد خونه.

- پس یه مامان دیگه بخریم.

چطور می‌شود که آدم بعد از بیست و چند سال هنوز قلق خودش را یاد نگرفته باشد و هنوز با خودش کنار نیامده باشد؟

What if we never wake up again?

حس اصحاب کهف، بعد از نزدیک به یک‌ روز و نیم خوابیدن.

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا...

از وسط اتوبان می‌پیچیم داخل جاده‌ی خاکی که یک سربالایی است با شیب زیاد. سرم را از شیشه‌ی ماشین بیرون می‌کنم و کل کودکی‌ام را می‌بینم که پخش شده وسط اتوبان. داریم می‌رویم سفر. انگار لحظه‌ی آخر برنامه‌ی دو نفر از کسانی که قرار بوده با ما بیایند به هم خورده و من دال. را جای یکیشان برده‌ام با یک نفر دیگر که نمی‌دانم کیست. بنان می‌خواند که چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان... من و دال. می‌خوانیم به یاد آن روز سردِ آفتابی که برف آمده بود و جاده بسته شده بود و راه را کج کرده بودیم از مسیر کلوت و رفته بودیم بالای ارگ بم و بنان و ویگن و دلکش می‌خواندیم، به یاد آن شب تاریک که از تپه‌های اسپرز بالا رفته بودیم و دور آتش جمع شده بودیم و می‌خواندیم که من به لب‌خندی از تو خرسندم...، به یاد همه‌ی آن روزهایی که صبح زود، آفتاب‌نزده می‌رفتیم بام و بی‌خیال و بی‌دغدغه می‌زدیم زیر آواز. چرا روی چمن‌های پارک لاله صدایم در نمی‌آمد؟ می‌خوانم و بغضم را قورت می‌دهم و به جاده نگاه می‌کنم. نشسته‌ایم پشت وانت. کاش ف. بود و دوباره می‌رفتیم اسالم. جاده خاکی است و خشک. برخلاف آن‌چه انتظار داشتم. در سرم می‌گردم تا آخرین تصویر را از جاده چالوس پیدا کنم. دور است. خیلی دور. ویلای عمه بودیم. در مهد کودک داستان پرنسس و دانه‌ی لوبیا را حفظ کرده بودیم. انگلیسی. تند و تند قصه را تعریف می‌کردم که پرنسسی بود که خیلی شاهزاده را دوست داشت، ولی هر کاری می‌کرد به او نمی‌رسید و آخر کار مادر شاهزاده برای این که ببیند پرنسس واقعی هست یا نه، یک دانه لوبیا گذاشته بود زیر بیست لایه تشکش که ببیند پرنسس می‌فهمد یا نه. قصه می‌گفتم و عمه قربان‌صدقه‌ام می‌رفت. جاده را یادم نمی‌آید، اما مطمئنم خشک و خاکی نبود. حتی بعدترهایش که با خاله این‌ها می‌رفتیم سفر هم خاکی نبود. کاش هنوز بچه بودیم هر ۱۰-۱۲ تایمان و تابستان‌ها با چند تا ماشین می‌زدیم به جاده و می‌رفتیم دریاکنار. کاش همه‌شان هنوز این‌جا بودند، حتی اگر دیگر نمی‌رفتیم مسافرت. کاش شوهرخاله‌ هنوز زنده بود. سرم را از شیشه می‌کنم تو و تکیه می‌دهم به صندلی ماشین و چشم‌هایم را می‌بندم. یاد کمجان می‌افتم و خانه‌ی بابابزرگ. یاد کوچه‌های خاکی و سگ‌های ولگردش. یاد گلابی‌های یارند. کاش بابابزرگ بود. جاده خشک و خاکی است، مثل کوچه‌های کمجان و سربالایی‌اش تند است، مثل کوچه‌ی امامه. نمی‌فهمم کجاییم. پیاده می‌شویم. می‌خواهم خوش‌حال باشم. نمی‌توانم. کاش نمی‌فهمید. نگاهم را از نگاه پ. می‌دزدم. کاش شش سال پیش بود. صدای آژیر بلند می‌شود. بابا می‌رود بیرون ببیند چه خبر شده است. چشم‌هایم را می‌بندم. شیشه‌ی ماشین را پایین کشیده‌ام و عشق می‌کنم با بادی که می‌زند لای موهایم. ا. نشسته است پشت ماشین. انگار ۷-۸ سالی از من بزرگ‌تر است و من همان خواهر کوچک‌تری شده‌ام که همیشه دوست داشتم باشم. از روی آب رد می‌شویم. باد می‌زند و هوای تازه می‌خورد به صورتمان. ماشین را کنار می‌زنیم. پیاده می‌شویم. ا. دستم را می‌گیرد و می‌دویم. آب رودخانه زیر پایمان شلپ‌شولوپ می‌کند. عمو از توی ایوان صدایمان می‌زند. با سه‌چرخه رفته‌ایم توی حوض حیاط عمو و عشق می‌کنیم. زن‌عمو فواره را روشن می‌کند. خیس آب می‌شویم و قهقهه می‌زنیم. مامان با حوله‌هایمان می‌آید. بابا دوربین را در می‌آورد. ژست می‌گیرم به جای آن که چشم‌غره بروم و حرص بخورم. ا. تندتر می‌دود و من هم پابه‌پایش می‌دوم. می‌رسیم آن طرف رودخانه. ولو می‌شویم روی چمن‌های بعد از تنگه. آفتاب مستقیم می‌زند و کیفور می‌شویم از گرمایش. آ. می‌زند زیر آواز و صدای مری هاپکین می‌پیچد در گوشم. ضبط ماشین روشن می‌شود بعد از ۸ ماه. کمی بالاتر از مسجد پارک می‌کنم. ساعتم را نگاه می‌کنم. دیرم شده است. شیشه را بالا می‌کشم. صدای ضبط را بلند می‌کنم. صندلی را می‌خوابانم. چشم‌هایم را می‌بندم و بی‌خیال، آهنگ گوش می‌کنم. آزاد و رها، تا ابد.

فکرهای ترسناک احمقانه‌ای در سرم دارم که فعلا تنها امید گذراندن این روزهایم شده‌اند.