چه باشد اگر مرگ در من بخسبد؟

کز آمدن و رفتن ما سودی کو؟

تنها چیزی که شاید بتواند حالم را بهتر کند، یک هفته تنهایی است؛ تنهاییِ واقعی‌ای که در آن نه نگران پیغام‌های جواب‌نداده‌ی این طرف و آن طرف باشم، نه نگران اتفاق‌های بدی که ذهن مریضم پشت هم می‌چیند اگر طولانی‌مدت  بی‌خبر باشم، نه نگران کارهای همیشه‌ناتمام و همیشه عقب‌افتاده‌ی شرکت و تلنبار شدن بیشترشان، بعد از این یک هفته، نه نگران هفته‌ی دوم آبان و کاری که هنوز نصفش هم تمام نشده، نه نگران پایان‌نامه‌ای که روز‌به‌روز مطمئن‌تر می‌شوم که آخرش راهی نیست جز انصراف، نه نگران روز دور یا نزدیکی که مادربزرگ می‌رود و کاری از دستم بر نمی‌آید برای حال مامان، نه نگران روزهای تیره و تار پیش رو.

تعداد آن‌هایی که می‌توانم کنارشان راحت باشم روز‌به‌روز کمتر می‌شود و مرزهایم بسته‌تر. کم‌حرف‌تر می‌شوم و خنثی‌تر. از صحبت کردن آدم‌ها، از طبیعی‌ترین دیالوگ‌های روزمره خسته می‌شوم و لب‌خندی زورکی تحویل می‌دهم، یا شبه‌صوتی که به زور از گلویم بیرون می‌آید. با دور و بری‌هایم سخت‌تر کنار می‌آیم. آدم‌ها روزبه‌روز به نظرم مسخره‌تر می‌آیند و دنیا پوچ‌تر. روز‌به‌روز بی‌حوصله‌تر می‌شوم و بی‌هدف‌تر. بی‌جان‌تر. و هنوز دیوانه‌وار جان می‌کَنَم برای آن چه نمی‌دانم چیست، برای هر چه و هر که غیر خودم؛ شاید فقط به رسم عادتی قدیمی.

این روزها را باید نوشت؛ روزهایی که هر کداممان تهدید زنده‌ای محسوب می‌شویم برای دیگری...

من از پایان شروع کردم...

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده. کاش باور کنیم.

آخرین باری که در خانه چای دم کرده بودم کِی بود؟ :)

منشأ مرض گرفتن مسئولیت‌های هم‌زمانی که حداقل نیازمندی به سرانجام رساندنشان ۴۸ ساعت زمان در شبانه‌روز است، کجاست؟

یکی دو ماه است که از این که یک سال است رهایش کرده‌ام و خبری از او نمی‌گیرم عذاب وجدان دارم (هرچند یک بار در جمع پرسیدم کسی حواسش به فلانی هست یا نه و همین که یکی دو نفر گفتند هر از گاهی سراغش را می‌گیرند، خیالم کمی راحت شد) و این یکی دو هفته‌ی اخیر هم خیلی بیشتر در فکرش بوده‌ام. آن‌وقت پیغام داده است برای احوال‌پرسی و من بعد از سه روز هنوز حوصله‌ی باز کردن و جواب دادنش را ندارم.


پ.ن. دلم استراحت واقعی می‌خواهد. استراحت واقعیِ بعد از تیک خوردن همه‌ی پرونده‌های باز در سرم.

- دیشب حال مامان‌ م* باز بد شد. بابات و عموت بردنش بیمارستان.

+ واسه همین اعصاب نداشت؟

- چمیدونم.

+ مامی چی‌ شد؟

آخ از آن خنده‌هایی که اشک را بر گونه‌ها می‌دواند. از آن نگاه‌های خیره‌ای که به چشمکی ختم می‌شود. از آن صداهای بلند که هیجانِ زندگی را می‌رساند. از دل خسته‌ی خوش این مردم که به شادی گذرایی خوش است در خیابان‌ها، به سوت و بوق و رقص و سوزی. از این زنده‌گی که به هر ضرب و زوری شده، جریان دارد. آخ از این خستگی. از این تنهایی.

همه‌ی همراهی‌ و بودنم شده این که شب‌به‌شب دیروقت بیایم خانه و از مامان بپرسم مامان‌بزرگ چه شد. لعنت به من.

حس می‌کنم خیلی زود رسیدم به آن نقطه که اطرافیانم یکی‌یکی محو می‌شوند و من روزها و ماه‌ها بعد می‌فهمم دیگر نیستند. قرار نبود در بیست و چند سالگی و انقدر زود، به این‌جا برسد.

جماعت من دیگه حوصله ندارم. به خوب امید و از بد گله ندارم.