یک جور بامزه‌ای هر سال دم‌دم‌های شب یلدا، چند نفری پستشان می‌خورد به این‌جا و آن نوشته‌ی مشق شب یلدا. انگار معلم‌ها هم پابه‌پای بچه‌ها، برای پیدا کردن سوال‌های تمرین‌هایشان گوگل می‌کنند؛ نگردید. نیست!

شده حس کنی از «همه» چیز اشباع شده‌ای؟

توصیف کردنش راحت نیست و همیشه جوابش می‌شود: «بد نیستم، مرسی.» یا چیزی شبیه به این. یک جور سردرد است که نمی‌شود با کلمه توضیحش داد. مثل این که در مغزت یک عالمه کلمه و جمله ریخته باشد و بچرخند و به در و دیوار بخورند و جا کم بیاورند و بخواهند سرت را منفجر کنند که بریزند بیرون، اما به محض این که بخواهی به آن‌ها فکر کنی و به زبان بیاوریشان، کله‌ات سبک می‌شود و توخالی؛ مثل سر مادربزرگ که همیشه می‌گوید سبک و پوک شده است. انگار همیشه هزار هزار فکر و دغدغه و برنامه و ... در سرت هست و در عین حال هیچی نیست. یک دقیقه ذوق داری از این که قرار است یک ماهی به حال خودت باشی و با بقیه کمتر در ارتباط باشی و هیچ‌کدام از آن کارهایی که همیشه اعصابت را خرد می‌کنند را مجبور نباشی انجام بدهی و به کسی و چیزی متعهد نباشی، یک دقیقه بعد اعصابت خرد باشد از این تنهایی و خلوتی. همه‌ی کتاب‌هایی که همیشه بهت چشمک می‌زنند را بگذاری جلوی چشمت و شب به شب یکی از آن‌ها را برداری و شروعش کنی و ده بار دو صفحه‌ی اولش را بخوانی و هر بار ذهنت پرت شود به ناکجاآبادی و آخر هم اعصابت خرد شود و بگذاری‌اش کنار. بعد به خودت بگویی شاید این یکی این جور بود و فردا کتاب دیگری برداری، با لحن و ادبیات دیگری، ژانر دیگری، موضوع دیگری و باز همان آش و همان کاسه. دو دو تا چهارتا کنی که با روزی چند دقیقه وقت گذاشتن چند ماه دیگر کجا خواهی بود و تصمیم بگیری که این بار شروع کنی و پایبند بمانی به این روزی چند دقیقه و به خودت ثابت کنی که می‌شود، کلی خیال‌بافی کنی در سرت و روز بعد، به محض این که شروع کردی کلافه شوی و بزنی زیر همه‌ی فکرهای دیروزت. با آدم‌ها حرف بزنی و دلت تنگ شود برای فضایی که در آن بودی و کارهایی که نمی‌توانی در آن‌ها سهیم باشی و حتی بعضی جاها حسودی‌ات شود به آن‌ها که جای تو هستند، عزمت را جزم کنی که زودتر برگردی و به ساعت نکشیده، دسته‌ی دیگر از فکرهایت مغزت را بخورند که برگردی که چه و حوصله داری باز روز از نو، روزی از نو و همان آدم‌ها و دغدغه‌ها و اعصاب‌خردی‌ها و دوباره برگردی به تختت و بخوابی، بی‌هدف، تا ابد. فرصت هم‌صحبتی با آدمی که همیشه دوست داشتی بشناسی‌اش فراهم شود و این بار پا پیش بگذاری و اعلام آمادگی کنی برای حضور در جلساتش و به محض تمام شدن اولین جلسه، از خودت بپرسی این چه پرونده‌ای بود این وسط باز کردی برای خودت و بزنی زیرش و انصراف بدهی. همه‌ی این‌ها در کمتر از چند ثانیه اتفاق می‌افتد و رگ مغزت را حس می‌کنی که پرخون شده از شدت فشار و همین الان‌هاست که یا بترکد، یا جمجمه‌ات را سوراخ کند و بزند بیرون و همین چرخه تکرار می‌شود و تکرار و تکرار؛ ده بار، بیست بار، پنجاه بار و شاید به جرئت حتی چند صد بار در روز. سرت درد می‌گیرد. مغزت از حجم خالی و پوچ درونش می‌ترکد. نفست سنگین می‌شود و اکسیژن کم می‌آوری. دو دست لاغر با ناخن‌های بلند و تیز گلویت را فشار می‌دهند. طعم خون را در دهنت حس می‌کنی. به نقطه‌ای می‌رسی که تمامش کنی در سرت. توصیف کردنش اصلا راحت نیست و همه‌ی این‌ها-که تازه شاید به نظر مسخره هم بیاید-یک‌هزارم شرح ما وقع هم نمی‌شود. حالا هزاری منتظر باش کسی حالت را بپرسد و هزاری منتظر باشد حرفی بزنی. آخرش که چی؟

اگر می‌دانستم این قدرت تولید چند سناریوی نه‌چندان غیرمعقول و دور از انتظارِ مختلف برای رسیدن به بدترین، تلخ‌ترین و ترسناک‌ترین حالت ممکن هر پیشامدی را از کجا آورده‌ام، شاید می‌توانستم هدایتش کنم به سمت دیگری و استفاده‌های بهتری از آن بکنم.

در حال گذراندن متناقض‌ترین روزهای زندگی، با حس و حالی و مودی که به ساعت نکشیده زیر و رو می‌شود.

کاش هر کداممان یک دکمه داشتیم در زندگی‌هایمان که می‌توانستیم یک بار فشارش دهیم و پرت شویم به نقطه‌ای از گذشته‌مان و دوباره، از آن‌جا زندگی کنیم. با تمام وجودم دوست دارم برگردم به سال‌های ۸۹-۹۰ و دوباره از مدرسه زندگی کنم؛ این بار چندین برابر بهتر.

فکر می‌کنم، یا بهتر بخواهم بگویم، حس می‌کنم تغییراتی اتفاق خواهد افتاد بعد از این یکی دو ماه و از این بابت خوش‌حالم. می‌نویسم که جلوی چشمم باشد و در همه‌ی روزهای پیش رو که مطمئنم باز هم به زمین و زمان لعنت خواهم فرستاد، یاد این فکرها و کورسوی تاریک و باریک امید این لحظه‌هایم بیفتم.

اگر توییتر بود، باید آن نوشته‌ی تیر ماه را ری‌توییت می‌کردم که: «احمقانه‌ترین جمله‌ی عالم: نگران نباش.» و بالایش می‌نوشتم که چقدر شنیدن این جمله از زبان دو نفر امروز آرام و خوش‌حالم کرد و همه‌ی استرس و اعصاب‌خردی این یک هفته، با همین دو ثانیه خرد شد و ریخت پایین و حوصله‌ام آمد سر جایش که بنشینم پای کار و اعتماد به نفس گرفتم که کمک بخواهم. «نگران نباش»های خالی و فرمالیته احمقانه‌ترین جمله‌های عالم‌اند که بدتر نگرانم می‌کنند، اما آخ از وقتی که بشود اعتماد کرد و کمک خواست.

مامان خواب دیده بود مامان‌بزرگ مرده است. می‌گفت آرام و بی‌درد مرد. همه چیز انگار عادی بود. خاله داشته خانه‌اش را جمع‌وجور می‌کرده. مامان با موهای وز و نامرتب، گوشه‌ای ایستاده بوده. نه گریه می‌کرده، نه چیزی. انگار از خواب بیدار شده باشد و به سر و رویش دستی نکشیده باشد. انگار همه چیز عادی باشد و روی روالش.

مامان تعریف می‌کرد و من در عجب بودم از شباهتش به تصویری که همیشه از خودم در صحنه‌ی مرگ مامان در سرم دارم؛ با این فرق که موهای من حتی بعد از بیدار شدن از خواب هم صاف و مرتب است. مامان مرده است و من یک گوشه تکیه داده‌ام به دیوار، آرام و ساکت و تنها. نه گریه می‌کنم، نه حرف می‌زنم، نه حتی شوک‌زده شده‌ام و فقط به این فکر می‌کنم که باید بیشتر هوای بابا و ا. را داشته باشم.

مامان تعریف می‌کرد و گوش می‌کردم و به رویش نمی‌آوردم که خوابی که دیده است چقدر شبیه روزی است که بابابزرگ رفت.