حال‌نوشت -۲۰-

تنِ خسته و بی‌خوابی‌های شبانه. فکر و خیال‌های همیشگی. ترس و بغض و اشک. شک بین دوست داشتن یا تنفر، گذشتن یا نگذشتن؛ پررنگ‌تر از همیشه، مرددتر از همیشه، ترسناک‌تر از همیشه...

تا امروز، همیشه فکر می‌کردم اگر روزی قرار باشد من جای او باشم، جور دیگری برخورد خواهم کرد و همه‌ی شک و ترس‌های این سال‌هایم را هیچ‌وقت برای بقیه تکرار نمی‌کنم. امروز حتی به همین هم شک کردم...

حال‌نوشت -۱۹-

شاید بعدا، یا حتی همین حالا، دلم بسوزد برای کم بودن چند کارت شناسایی در کلکسیون برنامه‌های فروردینم، شاید هم نه. نمی‌دانم.

حال‌نوشت -۱۸-

یادم نمی‌آید از چه سالی شروع شد، ولی از وقتی که یادم می‌آید لحظه‌ی سال تحویل برایم پُر بوده از بغض و لب‌خندهای ساختگی و تلخ‌خندهای پنهان‌شده‌ی پشت آن‌ها. کاش می‌توانستم یک بار همه‌ی آن بغض و اشک‌ها را بگذارم در سال قدیم و دست خودم را بگیرم و بلندم کنم و خودم را ببرم به سال جدید. کاش می‌توانستم همه‌ی این ترس و شک‌ها را بگذارم در ۹۶ و بگذرم. کاش بتوانم...

راست می‌گویی. از یک جایی به بعد، عددِ سال‌ها هم تُند تُند بالا می‌رود؛ خیلی تُند، و ترسناک.