خرده‌درگیری‌ها -۶-

من از تصادف متنفرم،

و از سرطان،

و موتور سیکلت.

نم باران می‌زد و پنجره‌ی کلاس باز بود. 10-12 نفر بیش‌تر نبودیم. خلوتی کلاس یک جور خوبی به دل می‌نشست بعد از همه‌ی آن کلاس‌های شلوغ و پشت سر هم سی و چند نفره. معلم مجبور بود یک دقیقه یک بار صحبتش را قطع کند، نه به خاطر زبانش که هی می‌گرفت، که به خاطر صدای باد و طوفان و نگاه‌های ما که همه به آسمان دوخته شده بود به جای تخته. باد می‌آمد. بعد از چند هفته، به جای گرد و خاک، اکسیژن وارد کلاس می‌شد. جمع کردیم و به حیاط رفتیم. یاد پارسال افتادم که تگرگ می‌زد و چه تگرگی هم می‌زد. همه‌ی مدرسه کلاس‌ها را تعطیل کرده بودند و در حیاط جمع شده بودند. این نم باران را اما بیش‌تر از آن تگرگ‌های محکم دوست داشتم، چرخ زدن‌های توی حیاط را، دویدن‌ها و جیغ زدن‌ها و نگاه کردن به کوه آن طرف و دنبال کردن رد باران را، این رهایی را.

این‌ها را گفتم که بگویم امروز، کم‌تر درد می‌کنم و همه‌اش را فقط مدیون آن بوی خاک خیس خورده ام...

درد می‌کنم بدجور.

این جا، بی‌خودی قشنگ است!

از پله‌ها پایین می‌روم. فکر می‌کنم چقدر از آخرین باری که توانسته‌ام تنها در این ساختمان راه بروم گذشته است. این جا، همان مکان ممنوعه‌ای است که تا دو-سه سال پیش، جرات نداشتیم از مرز پله‌هایش بگذریم. اگر هم می‌آمدیم، سرهایمان را پایین می‌انداختیم و آرام، قدم‌های کوچک برمی‌داشتیم. انگار این جوری دیده نمی‌شدیم و کسی نمی‌فهمید که ما، هنوز به این طرف مرزها تعلق نداریم.
این جا، همه چیز برایم آشناست. حتی غریبه‌ها هم برایم آشنایند، آشنایانی که به عنوان غریبه می‌شناسمشان. می‌دوم. با خیال راحت در راهروی شلوغش می‌دوم. می‌دانم این دویدن‌ها به چشم کسی بد نمی‌آید. حتی اگر به کسی بخوری و لیوان چای در دستش را روی زمین خالی کنی، یا برگه‌های سنگین آن یکی را پخش زمین کنی، یا چند نفر را که آرام قدم می‌زنند، سر پیچ راهرو غافل‌گیر کنی. این جا، همه‌ی ما به این‌ها عادت داریم. به دیوار‌ها نگاه می‌کنم، به تابلو‌های شعر و پوستر‌ها. خیلی‌هایشان را تا به حال نخوانده‌ام، خیلی‌های دیگر را هم سرسری نگاه کرده‌ام، اما دیوارها به نظرم آشنا می‌آیند. زمین زیر پایم را نگاه می‌کنم و کتاب‌خانه‌ی شیشه‌ای رو‌به رویم را. دلم از آن شب‌ها می‌خواهد که همه‌ی چراغ‌های این جا خاموش‌اند و از انعکاس صدای پای خودت هم می‌ترسی. فکر می‌کنم در این سال‌ها، خیلی بیش‌تر از حدی که باید، این جا زندگی کرده‌ام و این، شاید برایم خطرناک باشد.
این جا همه چیز خوب است. می‌توانم همه جا آزادانه بدوم، یکهو بی‌دلیل بزنم زیر آواز، زمستان‌ها، وقتی برف می‌آید، بستنی بگیرم دستم و با خیال راحت، در حیاط لیسش بزنم. می‌توانم همیشه سر تا پا خاکی باشم، لکه‌های چسب همیشه روی لباسم باشد و پاچه‌ی شلوارم ریش‌ریش، می‌توانم...
آدم‌های بالاتر همه منطقی‌اند، یا لااقل سعی می‌کنند منطقی باشند. نمی‌ترسم از این که حرفم را بزنم. می‌دانم هر کسی، در هر جایگاهی که باشد حرفم را گوش خواهد کرد و درباره‌اش فکر خواهد کرد، حتی شده گوش کردنش ساختگی باشد و فکر کردنش ساختگی‌تر. نه از بزرگ‌تر ها خجالت می‌کشم و نه از کوچک‌تر ها. از کم‌تر چیزی می‌ترسم، حتی جسد سوسک‌ها، روی پله‌های این جا، کم‌تر ترسناک‌اند تا سوسک‌های خانه و خیابان. این جا همه چیز خوب است. خوبی و بدی نسبی ست، آن بدتر ها هم این جا خوب اند. 
ترسناک است. وضعیت همه‌ی ما، ترسناک است. به بیرون این ساختمان سیزده ستونه که فکر می‌کنم، از حال خودمان می‌ترسم. این "سیزده" ستون نحس‌اند و این جا را نحس کرده‌اند. این جا، نحس شده است به خوبی. همه چیز ساختگی است. آدم‌ها، همه عجیب خوب‌اند و ما، در میان این آدم‌های گلچین شده زندگی می‌کنیم. همه چیز گلچین شده است، آدم‌ها، رفتار‌ها، حرف‌ها، کتاب‌ها، رابطه‌ها، ... همه چیز گلچین شده است و ما، همه، در قالبی یکسان بزرگ می‌شویم، هرچند متفاوت. 
چند ده متر پایین‌تر از همین سیزده ستون، نه کسی را پیدا می‌کنی که منطقی (یا حتی منطقی‌نما!) باشد، نه کسی را که به حرف‌هایت گوش کند و تو، هر چند پایین، برایش مهم باشی، نه کسی را که در اوج خستگی‌ات آرامت کند، نه کسی را که مسئولیتش را انجام دهد و کارت را راه بیندازد، نه هیچ. نه این که نباشد، هست. زیاد هم هست، ولی تو، باید بگردی تا پیدایشان کنی، کاری که ما، این‌جا، کم‌تر مجبوریم انجامش دهیم. 
فکر می‌کنم که این جا، چقدر همه چیز مسخره است و ما چقدر مسخره‌تر هستیم. از حال همه‌مان بیرون از این چهاردیواری می‌ترسم، از احساس تعلقم به این جا، می‌ترسم.

ظهر جمعه

کنارم نشسته است و با صدای بلند، همراهی‌ام می‌کند. انگار خودش را در صدایش خالی می‌کند. قطعه که اوج می‌گیرد – باید بگیرد! - ، صدایش به قدری بلند می‌شود که فکر می‌کنم اگر با همه‌ی توانم هم بنوازم، صدای ساز زیر صدایش گم می‌شود. تمام که می‌شود نمی‌خواهم نگاهش کنم. سرم را پایین می‌اندازم و به زمین زیر پایم خیره می‌شوم. منتظر می‌مانم تا خودش سکوت را بشکند، مثل همیشه. هیچ نمی‌گوید. به ناچار نگاهش می‌کنم. نگاهش را از روی نت می‌چرخاند و روی من می‌ایستد. مثل این که پابرهنه وسط فکرهایش پریده باشم و به زور، بیرونش کشیده باشم. می‌پرسم: "نه؟" می‌گوید:"نه!" می‌خندم. نمی‌دانم چرا، فقط می‌خندم و دوباره به زمین زیر پایم خیره می‌شوم. می‌گوید هیچ احساسی درش نبود. می‌دانم چه می‌گوید. نگاهش می‌کنم. لبخندی می‌زند. یاد × می‌افتم. نمی‌دانم چرا. از جلوی چشم‌هایم رد می‌شود و صدایش در سرم می‌پیچد که:" بچه‌ها می‌فهمین؟" و مایی که ساکتیم و آن یکی‌ها که بی‌وقفه می‌گویند و می‌گویند و می‌گویند. روبه‌رویش را نگاه می‌کند، مثل این که بخواهد از پنجره آسمان را ببیند، یا شاید هم درخت آن طرف خیابان را. ادامه می‌دهد: "شما‌ها که این چیزها رو نمی‌فهمین!" و خنده‌ای می‌کند؛ خنده‌ای که وادارم می‌کند بخندم، از ته دل. از جلوی چشم‌هایم کنارش می‌زنم و او را می‌بینم که هنوز با آن لبخند روی لب‌هایش نگاهم می‌کند. می‌گوید:" رها کن خودت رو. رها کن توی موسیقی..." برم می‌گرداند به روز اول. آن روزی که پرسید از موسیقی چه می‌خواهم و منی که عادت به حرف زدن ندارم، در دو کلمه همه چیز را خلاصه کردم: دوست، رفیق. به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواهد خودم را رها کنم، رهای رها، آزادِ آزاد. می‌خواهم از دیشبم بگویم که چگونه برایم گذشت. می‌خواهم تک تک ثانیه‌ها را بنوازم، بی‌رحمانه و خشمگین. نه. چند دقیقه‌ی اولش به بی‌رحمی و عصبانیت گذشت و باقی‌اش هیچ نماند جز غم و دل‌تنگی. من غصه را دوست دارم. می‌خواهم از دیشبم بگویم که با دلم بگو مگو داشتیم. دلم یک اتفاق بد می‌خواست، یک اتفاق ناراحت‌کننده و عذاب‌دهنده. می‌خواست بهانه‌ای داشته باشد برای ناخوش بودن. بهانه که زیاد است، بهانه‌ای می‌خواست که دیگران هم قبولش داشته باشند و توضیحی نخواهند بابت خستگی‌اش. دلم از مرگ می‌گفت، مثل خیلی وقت‌های دیگر و صدایش که کمی بلند می‌شد، عقلم خفه‌اش می‌کرد. یک "زبانم لال" که از سرم می‌گذشت، دلم قهر می‌کرد و دیگر حرف نمی‌زد.* من آدم‌ها را می‌کُشم، بی‌رحمانه. آن‌هایی را که دوستشان دارم می‌کشم و بعد می‌نشینم فکر می‌کنم. به روزهای قبل از آن‌ها فکر می‌کنم و روزهایی که با آن‌ها گذرانده‌ام. به همه‌ی خوشی‌هایمان. فکر می‌کنم کجای زندگی من بوده‌اند و اگر یک جایی، سر تصمیمی کوچک راهم عوض می‌شد و هیچ وقت با آن‌ها آشنا نمی‌شدم، الآن کجا می‌بودم. می‌گویم اگر همین لحظه قرار باشد حبّه‌ی قند زندگی‌شان در گلویشان بپرد و بروند به آن دور دور‌ها، چقدر حرف ناگفته دارم که باید تا آخر عمر حسرت زدنشان به دلم بماند؟ من فکر می‌کنم که روزی، دلم چقـ...ـدر برای همه تنگ خواهد شد. اما، آخرش که چی؟ یکی از ما باید زودتر برود. در تمام مدتی که من به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم، دلم وقت دارد بنشیند و برای خودش ماتم بگیرد و پیش پیش برای روزهای بدون آن‌ها گریه کند و اشک بریزد. دلم با اشک ریختن همان قدر کیف می‌کند که با تاب‌سواری در یک پارک خلوت، وقتی باد می‌آید. وقتی می‌گوید خودم را رها کنم، می‌خواهم داد بزنم که من خیلی وقت است پی رها شدن می‌گردم. آخ که اگر می‌دانست ثانیه‌های آن جا بودن را به چه سختی می‌گذرانم... همان وقت‌هایی که کنارم می‌نشیند و به صدای سازم گوش می‌دهد. اگر می‌دانست آن موقع، چقدر دوست داشتم در آن اتاق دوست‌داشتنی ننشسته باشم. عوضش سوار تابی باشم، در یک پارک خلوت. کاش، باد هم می آمد...


* چند بار آمدم بنویسمش تا شاید دلم هم کمی آرام بگیرد، ولی انگشتانم و دست‌هایم راضی نمی‌شدند که همه چیز را همان جور صادقانه ثبت کنند. این جور چیز‌ها صادقانه که نباشند، به هیچ دردی نمی‌خورند. بی‌خیالش شدم.