خردهدرگیریها -۶-
و از سرطان،
و موتور سیکلت.
و از سرطان،
و موتور سیکلت.
کنارم نشسته است و با صدای بلند، همراهیام میکند. انگار خودش را در صدایش خالی میکند. قطعه که اوج میگیرد – باید بگیرد! - ، صدایش به قدری بلند میشود که فکر میکنم اگر با همهی توانم هم بنوازم، صدای ساز زیر صدایش گم میشود. تمام که میشود نمیخواهم نگاهش کنم. سرم را پایین میاندازم و به زمین زیر پایم خیره میشوم. منتظر میمانم تا خودش سکوت را بشکند، مثل همیشه. هیچ نمیگوید. به ناچار نگاهش میکنم. نگاهش را از روی نت میچرخاند و روی من میایستد. مثل این که پابرهنه وسط فکرهایش پریده باشم و به زور، بیرونش کشیده باشم. میپرسم: "نه؟" میگوید:"نه!" میخندم. نمیدانم چرا، فقط میخندم و دوباره به زمین زیر پایم خیره میشوم. میگوید هیچ احساسی درش نبود. میدانم چه میگوید. نگاهش میکنم. لبخندی میزند. یاد × میافتم. نمیدانم چرا. از جلوی چشمهایم رد میشود و صدایش در سرم میپیچد که:" بچهها میفهمین؟" و مایی که ساکتیم و آن یکیها که بیوقفه میگویند و میگویند و میگویند. روبهرویش را نگاه میکند، مثل این که بخواهد از پنجره آسمان را ببیند، یا شاید هم درخت آن طرف خیابان را. ادامه میدهد: "شماها که این چیزها رو نمیفهمین!" و خندهای میکند؛ خندهای که وادارم میکند بخندم، از ته دل. از جلوی چشمهایم کنارش میزنم و او را میبینم که هنوز با آن لبخند روی لبهایش نگاهم میکند. میگوید:" رها کن خودت رو. رها کن توی موسیقی..." برم میگرداند به روز اول. آن روزی که پرسید از موسیقی چه میخواهم و منی که عادت به حرف زدن ندارم، در دو کلمه همه چیز را خلاصه کردم: دوست، رفیق. به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواهد خودم را رها کنم، رهای رها، آزادِ آزاد. میخواهم از دیشبم بگویم که چگونه برایم گذشت. میخواهم تک تک ثانیهها را بنوازم، بیرحمانه و خشمگین. نه. چند دقیقهی اولش به بیرحمی و عصبانیت گذشت و باقیاش هیچ نماند جز غم و دلتنگی. من غصه را دوست دارم. میخواهم از دیشبم بگویم که با دلم بگو مگو داشتیم. دلم یک اتفاق بد میخواست، یک اتفاق ناراحتکننده و عذابدهنده. میخواست بهانهای داشته باشد برای ناخوش بودن. بهانه که زیاد است، بهانهای میخواست که دیگران هم قبولش داشته باشند و توضیحی نخواهند بابت خستگیاش. دلم از مرگ میگفت، مثل خیلی وقتهای دیگر و صدایش که کمی بلند میشد، عقلم خفهاش میکرد. یک "زبانم لال" که از سرم میگذشت، دلم قهر میکرد و دیگر حرف نمیزد.* من آدمها را میکُشم، بیرحمانه. آنهایی را که دوستشان دارم میکشم و بعد مینشینم فکر میکنم. به روزهای قبل از آنها فکر میکنم و روزهایی که با آنها گذراندهام. به همهی خوشیهایمان. فکر میکنم کجای زندگی من بودهاند و اگر یک جایی، سر تصمیمی کوچک راهم عوض میشد و هیچ وقت با آنها آشنا نمیشدم، الآن کجا میبودم. میگویم اگر همین لحظه قرار باشد حبّهی قند زندگیشان در گلویشان بپرد و بروند به آن دور دورها، چقدر حرف ناگفته دارم که باید تا آخر عمر حسرت زدنشان به دلم بماند؟ من فکر میکنم که روزی، دلم چقـ...ـدر برای همه تنگ خواهد شد. اما، آخرش که چی؟ یکی از ما باید زودتر برود. در تمام مدتی که من به همهی اینها فکر میکنم، دلم وقت دارد بنشیند و برای خودش ماتم بگیرد و پیش پیش برای روزهای بدون آنها گریه کند و اشک بریزد. دلم با اشک ریختن همان قدر کیف میکند که با تابسواری در یک پارک خلوت، وقتی باد میآید. وقتی میگوید خودم را رها کنم، میخواهم داد بزنم که من خیلی وقت است پی رها شدن میگردم. آخ که اگر میدانست ثانیههای آن جا بودن را به چه سختی میگذرانم... همان وقتهایی که کنارم مینشیند و به صدای سازم گوش میدهد. اگر میدانست آن موقع، چقدر دوست داشتم در آن اتاق دوستداشتنی ننشسته باشم. عوضش سوار تابی باشم، در یک پارک خلوت. کاش، باد هم می آمد...
* چند بار آمدم بنویسمش تا شاید دلم هم کمی آرام بگیرد، ولی انگشتانم و دستهایم راضی نمیشدند که همه چیز را همان جور صادقانه ثبت کنند. این جور چیزها صادقانه که نباشند، به هیچ دردی نمیخورند. بیخیالش شدم.