مهد کودک که بودم مامان صبح زود میرفت سر کار و عصر بر میگشت. نه این که حالا نرود، میخواهم بگویم از همان موقعها میرفت. اوایل در مهد کودک بهانه میگرفتم. میزدم زیر گریه و خانم مربی بغلم میکرد. میبرد ساعت دیواری گرد را نشانم میداد. میپرسید بلدم ساعت را بخوانم و نمیدانم چه میگفتم. بعد دستش را میگذاشت روی عقربهی بزرگ ساعت و میگفت: "این که برسه به این جا، مامان میاد دنبالت." نمیدانم چرا این را میگفت. من از همان اول سرویسی بودم. گریهام با فکر کردن به عقربهی ساعت و این که به کجا برسد مامان میآید، بند نمیآمد. آن وقت میرفتند و برادرم را از دو،سه کلاس بالاتر بیرون میکشیدند تا شاید او بتواند آرامم کند. یادم نیست میتوانست یا نه. (یک فیلم داریم از بچگیهامان. من گریه میکنم و جیغ میزنم. مامان از دستم کلافه شدهاست. نشسته روی کاشیهای سرد آشپزخانه و تکیه داده به کابینت. دستهایش را لای موهایش کرده. به گمانم سرش درد میکند. من گریه میکنم. جیغ میزنم. مامان خسته شدهاست. برادرم میگوید: "اشکهایت رو بخور ببین شوره!" و من، همان طور که گریه میکنم، زبانم را در میآورم و به اشکهایم میزنم که سرازیر شدهاند. گریهام یک لحظه بند میآید و باز شروع میشود. میگوید: "دیدی؟" و خودش ادای همان کار را در میآورد و من، دوباره اشکهایم را میخورم. گریهام یادم میرود و ساکت میشوم.) هر طور بود صبر میکردم تا مهد کودک تمام شود و سرویس بیاید و به خانه برویم، ولی این آخرش نبود. چند ساعت دیگر هم باید منتظر میماندم تا مامان از سر کار برگردد. میرفتم طبقهی بالا، پیش مادربزرگ. مادربزرگ انگار خوب بلد بود سرم را گرم کند. تکهپارچههایش را از ته کمد بیرون میکشید. با هم ننو درست میکردیم و عروسکهایم را تویش میخواباندیم و برایشان لالایی میخواندیم. برایم شعر و آواز میخواند و من گوش میکردم. بافتنی میبافت و من، خیره میماندم به دستهایش و لباسی که بلند و بلندتر میشد. نزدیکهای آمدن مامان که میشد، خسته میشدم و بیشتر بهانه میگرفتم. آن وقت مادربزرگ بلندم میکرد و مینشاندم روی کابینت آشپزخانه. با هم کوچه را نگاه میکردیم و ماشینها را میشمردیم تا مامان بیاید. مادربزرگ ساعت را نگاه میکرد و چند دقیقه مانده به آمدن مامان، شروع میکرد به خواندن: "السّون و ولسّون، مامانش رو زود برسون" و من باور کردهبودم که این شعر، جادو میکند. بعضی روزها هم زودتر میآمدم پایین. صندلی پلاستیکی نارنجی کوچکم را بر میداشتم و از خانه میرفتم بیرون. مینشستم توی راهپله و خیره میشدم به در، تا مامان بیاید و از پشت در شیشهای او را ببینم. بعد بپرم و در را برایش باز کنم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. کار هر روزم همین بود تا این که کمکم بزرگ شدم، یا بهتر بگویم، کمکم عادت کردم.
تمام امروز احساس میکردم همان بچهی کوچکی هستم که هنوز عادت نکردهاست، گریه میکند و خانم مربی عقربههای ساعت را نشانش میدهد، مادربزرگ برایش میخواند که "السّون و ولسّون، مامانش رو زود برسون"، صندلی میگذارد توی راهپله و مینشیند به درِ کوچه خیره میشود...