این جا هزار قصّه نه، که فقط یک قصّه دارد.
تقویم دیواری اتاق بابابزرگ گیر کرده است روی دِی ماه هشتاد و هفت. انگار زندهگی در آن خانه مُرده است از همان محرّمِ آن سال. همه چیز یَخ زده است. آدمها سنگین شدهاند. راه که میروند، پایشان را کشانکشان دنبالشان میکشند. جسمشان سنگینتر از چیزی ست که بتوانند حملش کنند. صدای نفس کشیدنهاشان آزاردهنده است. واژهها، از دهان بیرون نیامده، خشک میشوند. دیوارهای خانه همه سفیدند، مثل رنگ صورت آدمی که دیگر خونی در رگهایش جریان ندارد. حتی قرمزی فرشهایی که کیپ تا کیپِ خانه پهن شدهاند هم نمیتواند جای خونی را پُر کند که دیگر نیست.
بابابزرگ آن چند وقت آخر، در اتاق وسطی بستری بود. همان اتاقی که روزهایش گیر کرده است روی دِی ماه هشتاد و هفت. روزهای اولِ بعد از رفتنش بود که تختِ بیمارستانیاش را رد کردند رفت. مامانبزرگ نمیتوانست آن تختِ دیگر خالی را تحمل کند. گوشهی اتاق، صندوقچهای ست پر از قرآن، قرآنهایی که برای بابابزرگ چاپ کردند. اول همهشان عکس بابابزرگ است، آخرین عکسش که یک بزرگترش هم به دیوار سالن است. بابابزرگ اخم کرده است، انگار ناراضی باشد از این که به او کُت پوشاندهاند و موهایش را شانه زدهاند. این عکس باید برای حداقل دو سال قبل از رفتنش باشد. وگرنه، بعدش همان قدر هم جان نمانده بود برایش که بتواند عکس بیندازد. آن روزهای اولِ بعد از رفتنش، درِ اتاق وسطی بسته بود. نمیدانم چرا. شاید برای این که آن اندک گرمای مانده از اتاق بیرون نرود. شاید هم برای این که گرد و خاک اتاق سومی، اتاقِ وسطی را هم نَمیرانَد...
درِ اتاق سومی خانه همیشه بسته است. من از اتاق سومی میترسم. اتاق سومی سرد است و تاریک. حتی اگر پردههایش را کنار زده باشند و آفتاب مستقیم به اتاق بتابد، تاریک و سرد است. یک تختِ خواب خالی گوشهی اتاق است. هیچ وقت نتوانستم رویش بنشینم. قاب عکسهای روی دیوار، همه خاک گرفتهاند. کسی سر نمیزند به آن جا که بخواهد گرد و خاکشان را پاک کند. بچهگی خالهها و داییها روی دیوارِ اتاق سومی خاک میخورد، بچهگی مامان، زندهگی مامانبزرگ...
مامانبزرگ، بوی بابابزرگ را در خانه حس میکند. به گمانم لباسهای بابابزرگ هنوز اتوکشیده و دستنخورده در کمدِ اتاق سومی باشند. بعد از رفتنِ بابابزرگ، مامانبزرگ پیر شد. یکباره پیر شد و ما، همهمان دیدیم این پیری را. همهمان فهمیدیم که زندهگی در آن خانه مُرده است. خانهی مامانبزرگ، طبقهی دوم است و پلههایش همه بلند. همین پلهها بهانه شدند برای مامانبزرگ که تا وقتی مجبور نشده است، از آن خانهی سرد و تاریک بیرون نیاید. مامانبزرگ، با بوی بابابزرگ زندگی میکند. کسی چه میداند، شاید بعضی شبها میرفته در اتاق سومی و با خاطرهها زندهگی میکرده است. یا حتی در اتاق وسطی، از بابابزرگ پرستاری میکرده است و با او حرف میزده است، بی آن که جوابی بشنود و با دستمالِ خیس، لبهای خشکش را تَر میکرده است. ولی مامانبزرگ دیگر راه نمیرود. شاید روزی ده قدم، به زورِ دکتر و پرستار و واکِر و ... انگار شبِ عید امسال، خاطرهها یک دفعه به رگهایش حمله کردند. سکتهاش دادند و تا همان سیزده به در، در تختِ بیمارستان نگهش داشتند. مامانبزرگ پیرتر شد. یکباره پیرتر شد و ما، همهمان دیدیم این پیری را.
حالا حالِ مامانبزرگ بهتر است. همین که آن موقع نمیتوانست پایش را هیچ تکانی بدهد، ولی حالا روزی شده ده قدم به زور راه میرود، یعنی حالش بهتر است. زندهگی در آن خانه اما گیر کرده است روی دِی ماه هشتاد و هفت انگار... دیوارهای خانهی مامانبزرگ، هر روز سفیدتر میشوند...