خرده‌درگیری‌ها -۱۲-

وقتی امانت‌دار یادگاری‌ها و آرزوهای دیگری باشی، مسئولی؛ گیرم خورشید در نظرت دورترین نقطه‌ی عالم باشد برای رسیدن...

چشم‌هایم را باز می‌کنم. خط و نقطه‌های سفیدِ روی پس‌زمینه‌ی قرمز به «قیطریه» می‌ماند. از لای در نیمه‌باز مترو خودم را بیرون می‌اندازم. به ساعتم نگاه می‌کنم. هوا نباید هنوز تاریک شده باشد. شنبه است. چرا به خیال دوشنبه و خواب شیرین عصر آخر هفته بودم؟ تازه اول هفته است و تو هم باید علی‌القاعده این ساعت، همین طرف‌ها می‌بودی. نیستی. خیلی وقت است که قاعده‌ی بازی را عوض کرده‌ای و نیستی و من برای خودم تاس می‌ریزم تا شاید جفت‌شش بیاید و زنده شوم، که گفته‌اند آدمی به امید زنده است و دنیا به امید برپا. پله‌های ناتمامِ روبه‌رویم را نگاه می‌کنم و روی پله‌برقی می‌ایستم. نگاهت می‌کنم و یک پله پایین‌تر می‌آیم، که مجبور شوم سرم را بیش‌تر بلند کنم برای دیدنت. به زبانِ بی‌زبانی می‌گویم چه خوب بود آن موقع که هنوز بودی و حواست بود به زندگی‌ام. می‌گویی تمام شده‌ام و دیگر امیدی نیست به زنده ماندنم، خیلی هنر کنم بیست‌تای دیگر هم می‌روم و تمام. می‌گویم:«بسه دیگه! زیادم هست.» که انگیزه‌ام را تحسین می‌کنی و می‌گویی خودم تمامش کنم: «ظلم به بقیه». بین همهمه‌ی ملت می‌چرخم و پیدایت می‌کنم و چشم‌غره می‌روم. می‌خندی. صدای خنده‌ات در گوشم می‌پیچد و می‌دود در رگ‌هایم و نفوذ می‌کند به تک‌تک سلول‌های بدنم، انگار تو «Boo»ی کارخانه‌ی هیولاها باشی و من کپسول انرژی که قرار است از خنده‌ات پر شوم. به اتاق تاریکم می‌روی و می‌ایستی دم در. دست‌هایت را برایم تکان می‌دهی که یعنی بیا. نمی‌دانم چرا همه را صدا می‌کنی و حتی پشت اسم مامان، «خاله» هم می‌گذاری و آخر اسم عمو، «جون»، ولی نوبت من که می‌شود فقط های و هوی است و میمیک صورت و زبان بدن. بهتر. لابد تو هم قرار است بیست سال دیگر مثل خودم شوی. دست‌هایت را تکان می‌دهی و دنبالت می‌آیم. می‌خندی. آرام خرده‌ریزهای روی صندلی را می‌گذاری روی تخت و دست‌هایت را به لبه‌هایش می‌گیری و خودت را بالا می‌کشی. حالا دیگر یاد گرفته‌ای بروی آن بالا بایستی و هر چیزی را که دستت به آن برسد، پایین بیاوری و من یادم بوده که قبل از آمدنت، فندک‌ها را جمع کنم و بگذارم توی کمدی که هنوز کشفش نکرده‌ای. نگاهِ چشم‌های شیطانت می‌کنم. دلم می‌خواهد زمان همین جا بایستد و فقط من باشم و تو، همین طرفِ مرزِ امنِ بودنت، گیرم پشت این در سیاه‌ترین نقطه‌ی عالم باشد. مامان داد می‌زند که کِی می‌خواهی دست برداری از این مسخره‌بازی‌ها؟ «دست بردار، دست بردار، دست بردار از این در وطن خویش غریب» ایستاده وسط سن و بی‌میکروفون و ساز می‌خواند. صدایش در سالن میلاد به آن بزرگی می‌پیچد. چه صدایی دارد! منتظرم کلارینت همراهش شود، که صدای فلوت و «گل گلدون من» جایش را می‌گیرد. هندزفری را از گوشم در می‌آورم و به سه نفری نگاه می‌کنم که چند وقتی‌ست ورودی متروی قیطریه می‌نشینند و ساز می‌زنند و چه ناکوک هم می‌زنند. انگار فلوت و گیتار از دو نت ناهماهنگ بدجور شروع می‌کنند و سنتور هم فقط می‌زند که زده باشد. چقدر دوست دارم مضراب را از دستش بگیرم و بگویم از کجا شروع کند و به کجا برود. می‌گذرم. گرمی هوا بعد از یک ساعت خوابیدن در مترو، زیر کولر به دلم می‌نشیند. نگاهی به ون‌های صف‌کشیده‌ی نزدیک‌ترین خط به خیابان و آدم‌هایی که نیستند تا صف بکشند می‌کنم، تویی که نیستی. چراغ ترمز ماشین‌ها خاموش می‌شود و چراغ راهنمایی و رانندگی نارنجی. می‌پرم وسط خیابان تا راه نیفتاده‌اند. بوق. به نیمه‌ی خیابان می‌رسم. دیر شده است. می‌ایستم. «چو غرق خاطراتم و غریق بی‌نجاتم و...» گربه‌ای وسط خیابان می‌پرد. خاله دستم را می‌کشد. از جایم تکان نمی‌خورم. «بی‌خواب و زابه‌راهم و ...» میخ‌کوب شده‌ام. خاله می‌پرسد چه شده. به گربه‌ی حالا جان‌داده‌ی روبه‌رویم نگاه می‌کنم. خاله ندید. می‌خواهد همان طرفی برود. باید برویم از دکتر گواهی بگیریم که آبله‌مرغانم خوب شده و دیگر واگیر ندارد و می‌توانم به مدرسه برگردم. جشن تکلیف را به خاطر ویروسی که من از خانه به جان مدرسه انداختم، یک ماهی عقب انداخته‌اند. دست خاله را می‌کشم که یعنی از این طرف. بوق. گربه، سالم رد شده است. به خون جاری کف خیابان نگاه می‌کنم. بین راهروهای بیمارستان نمی‌دوم، آرام راه می‌روم. دنبال اتاقت می‌گردم. همه‌جا انگار قرمز است، رنگ خون. می‌ترسم. می‌خواهم به رویم نیاورم و از بیرون، شبیه خنثی‌ترین موجود عالم می‌شوم. اتاقت را پیدا می‌کنم. فالگوش می‌ایستم. شلوغ است. چندتا از صداها را نمی‌شناسم. می‌خندند. انگار مصنوعی‌ترین شادی عالم در آن اتاق جاری‌ست. در می‌زنم. کسی خانه نیست. کلید می‌اندازم و می‌روم تو. سکوت و سردی خانه کیفورم می‌کند. مادربزرگ بغلم می‌کند و روی کابینت آشپزخانه می‌نشاندم: «السّون و ولسّون، مامانشو زود برسون.» تو هم باید همین ساعت‌ها به ایستگاه تاکسی می‌رسیدی. بهانه می‌گیرم. مادربزرگ می‌گوید این ماشین نه، ماشین بعدی که در بن‌بست بپیچد ماشین مامان است. از درِ کلاس بیرون را نگاه می‌کنم. سایه‌ی محوی رد می‌شود.

خرده‌درگیری‌ها -۱۱-

بمان. بپوس. بمیر.
نتیجه‌ی آخرین بحث منطقی!

چهل و‌ یک-سی‌صد و شصت و پنجم

۹۵ قرار بود سال خودم باشد. کاش تا اسفند نشده، یادم بیفتد!