هنوز خوشگلیاشو داره...
ناجورتر از همیشه سرما خوردهام و افتادهام روی کاناپه. تو هم مهربانتر از همیشه شدهای و مدام از سر و کولم بالا میروی و وشگون میگیری و میخندی. دلم نمیآید پا به پایت بازی نکنم و قلقلکت ندهم. میگویم برو بغل خاله که مریض نشوی. نمیروی. بابا دعوایت میکند که یا بیا این جا، یا برو خانه. اخم میکنی، از روی پایم بلند میشوی و میروی آن طرف پیش مامان مینشینی. نه میدانی مریضی چیست، نه ویروس و واگیر. چند دقیقهای میگذرد. آرام بلند میشوی. زیرچشمی بابا را نگاه میکنی. مطمئن میشوی که حواسش نیست. میپری به سمت کاناپه، جیغ میکشی و دستهایت را باز میکنی که بغلت کنم. چطور میتوانم نخندم به آن نگاههای یواشکی و توی کوچولوی دوستداشتنی را بغل نکنم؟