نم باران می‌زد و پنجره‌ی کلاس باز بود. 10-12 نفر بیش‌تر نبودیم. خلوتی کلاس یک جور خوبی به دل می‌نشست بعد از همه‌ی آن کلاس‌های شلوغ و پشت سر هم سی و چند نفره. معلم مجبور بود یک دقیقه یک بار صحبتش را قطع کند، نه به خاطر زبانش که هی می‌گرفت، که به خاطر صدای باد و طوفان و نگاه‌های ما که همه به آسمان دوخته شده بود به جای تخته. باد می‌آمد. بعد از چند هفته، به جای گرد و خاک، اکسیژن وارد کلاس می‌شد. جمع کردیم و به حیاط رفتیم. یاد پارسال افتادم که تگرگ می‌زد و چه تگرگی هم می‌زد. همه‌ی مدرسه کلاس‌ها را تعطیل کرده بودند و در حیاط جمع شده بودند. این نم باران را اما بیش‌تر از آن تگرگ‌های محکم دوست داشتم، چرخ زدن‌های توی حیاط را، دویدن‌ها و جیغ زدن‌ها و نگاه کردن به کوه آن طرف و دنبال کردن رد باران را، این رهایی را.

این‌ها را گفتم که بگویم امروز، کم‌تر درد می‌کنم و همه‌اش را فقط مدیون آن بوی خاک خیس خورده ام...