مامان خواب دیده بود مامان‌بزرگ مرده است. می‌گفت آرام و بی‌درد مرد. همه چیز انگار عادی بود. خاله داشته خانه‌اش را جمع‌وجور می‌کرده. مامان با موهای وز و نامرتب، گوشه‌ای ایستاده بوده. نه گریه می‌کرده، نه چیزی. انگار از خواب بیدار شده باشد و به سر و رویش دستی نکشیده باشد. انگار همه چیز عادی باشد و روی روالش.

مامان تعریف می‌کرد و من در عجب بودم از شباهتش به تصویری که همیشه از خودم در صحنه‌ی مرگ مامان در سرم دارم؛ با این فرق که موهای من حتی بعد از بیدار شدن از خواب هم صاف و مرتب است. مامان مرده است و من یک گوشه تکیه داده‌ام به دیوار، آرام و ساکت و تنها. نه گریه می‌کنم، نه حرف می‌زنم، نه حتی شوک‌زده شده‌ام و فقط به این فکر می‌کنم که باید بیشتر هوای بابا و ا. را داشته باشم.

مامان تعریف می‌کرد و گوش می‌کردم و به رویش نمی‌آوردم که خوابی که دیده است چقدر شبیه روزی است که بابابزرگ رفت.