توصیف کردنش راحت نیست و همیشه جوابش میشود: «بد نیستم، مرسی.» یا چیزی شبیه به این. یک جور سردرد است که نمیشود با کلمه توضیحش داد. مثل این که در مغزت یک عالمه کلمه و جمله ریخته باشد و بچرخند و به در و دیوار بخورند و جا کم بیاورند و بخواهند سرت را منفجر کنند که بریزند بیرون، اما به محض این که بخواهی به آنها فکر کنی و به زبان بیاوریشان، کلهات سبک میشود و توخالی؛ مثل سر مادربزرگ که همیشه میگوید سبک و پوک شده است. انگار همیشه هزار هزار فکر و دغدغه و برنامه و ... در سرت هست و در عین حال هیچی نیست. یک دقیقه ذوق داری از این که قرار است یک ماهی به حال خودت باشی و با بقیه کمتر در ارتباط باشی و هیچکدام از آن کارهایی که همیشه اعصابت را خرد میکنند را مجبور نباشی انجام بدهی و به کسی و چیزی متعهد نباشی، یک دقیقه بعد اعصابت خرد باشد از این تنهایی و خلوتی. همهی کتابهایی که همیشه بهت چشمک میزنند را بگذاری جلوی چشمت و شب به شب یکی از آنها را برداری و شروعش کنی و ده بار دو صفحهی اولش را بخوانی و هر بار ذهنت پرت شود به ناکجاآبادی و آخر هم اعصابت خرد شود و بگذاریاش کنار. بعد به خودت بگویی شاید این یکی این جور بود و فردا کتاب دیگری برداری، با لحن و ادبیات دیگری، ژانر دیگری، موضوع دیگری و باز همان آش و همان کاسه. دو دو تا چهارتا کنی که با روزی چند دقیقه وقت گذاشتن چند ماه دیگر کجا خواهی بود و تصمیم بگیری که این بار شروع کنی و پایبند بمانی به این روزی چند دقیقه و به خودت ثابت کنی که میشود، کلی خیالبافی کنی در سرت و روز بعد، به محض این که شروع کردی کلافه شوی و بزنی زیر همهی فکرهای دیروزت. با آدمها حرف بزنی و دلت تنگ شود برای فضایی که در آن بودی و کارهایی که نمیتوانی در آنها سهیم باشی و حتی بعضی جاها حسودیات شود به آنها که جای تو هستند، عزمت را جزم کنی که زودتر برگردی و به ساعت نکشیده، دستهی دیگر از فکرهایت مغزت را بخورند که برگردی که چه و حوصله داری باز روز از نو، روزی از نو و همان آدمها و دغدغهها و اعصابخردیها و دوباره برگردی به تختت و بخوابی، بیهدف، تا ابد. فرصت همصحبتی با آدمی که همیشه دوست داشتی بشناسیاش فراهم شود و این بار پا پیش بگذاری و اعلام آمادگی کنی برای حضور در جلساتش و به محض تمام شدن اولین جلسه، از خودت بپرسی این چه پروندهای بود این وسط باز کردی برای خودت و بزنی زیرش و انصراف بدهی. همهی اینها در کمتر از چند ثانیه اتفاق میافتد و رگ مغزت را حس میکنی که پرخون شده از شدت فشار و همین الانهاست که یا بترکد، یا جمجمهات را سوراخ کند و بزند بیرون و همین چرخه تکرار میشود و تکرار و تکرار؛ ده بار، بیست بار، پنجاه بار و شاید به جرئت حتی چند صد بار در روز. سرت درد میگیرد. مغزت از حجم خالی و پوچ درونش میترکد. نفست سنگین میشود و اکسیژن کم میآوری. دو دست لاغر با ناخنهای بلند و تیز گلویت را فشار میدهند. طعم خون را در دهنت حس میکنی. به نقطهای میرسی که تمامش کنی در سرت. توصیف کردنش اصلا راحت نیست و همهی اینها-که تازه شاید به نظر مسخره هم بیاید-یکهزارم شرح ما وقع هم نمیشود. حالا هزاری منتظر باش کسی حالت را بپرسد و هزاری منتظر باشد حرفی بزنی. آخرش که چی؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۲۳ ساعت 6:4 توسط ...
|