تقریبا در سخت‌ترین روزهای کاری کل این یک سال و هفت-هشت ماهم، اما نه از حجم کار؛ که از حجم ناامیدی و خستگی که از چشم‌های همه‌شان پیداست و از اندک‌ امیدی که ته دل‌هایمان را قلقلک می‌دهد. از بی‌اعتمادی ترسناک و نگران‌کننده به نزدیک‌ترین‌هایم. از همه‌ی شکی که به یک‌باره افتاده به دلم. از تاثیر مثبتی که دوست دارم بتوانم بگذارم و زورم نمی‌رسد. از مدیریت و حتی دوستی‌ای که بلد نیستم بکنم.

در کنارش زندگی شخصی‌ام هم پیچیده به هم، به کار و‌ آدم‌هایش، به‌ خودم، و‌ شده قوز بالا قوز.