حس و حال این روزهایم عجیب است. غم، حسرت، ناراحتی، ترس، بغض، تنهایی. دلیلش نمیدانم چیست و دلم میخواست یکی از این شبها جوابش را در میان خوابهای پراکندهی شبهایم پیدا میکردم.
هفتهی پیش جمع بودیم و بچهها میزدند و میخواندند و از همان اولین قطعه بغض کردم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که چشمهایم خیس شد و همهی انرژیام را جمع کردم که آن شب را تاب بیاورم. صدای دست و تشویق که بلند شد، جایم را عوض کردم و دور شدم، در ناحیهای امنتر. تا یک ساعت و خردهای بعدش با هر قطعه، با هر دست، با هر جایزه و ... حالم بدتر شد، با هر خوشی و سرخوشی. دوست داشتم گم و گور شوم. حالم شبیه شب تولد ح. بود که به ماشین نرسیده، بغضم ترکید و تمام راه را تا خانه گریه کردم، برای غمی که نمیدانستم چیست. شبیه همهی بغضها و گریههای بعد از بودن در خوشحالی آدمها. نمیدانم. از میان همهی مرضهایی که دارم این یکی شاید عجیبترینش باشد و نمیدانم آن روزی که دلیلش را بفهمم چه حسی خواهم داشت.
حالا این بغض، از همان سهشنبه شب مانده و هر شب قبل خواب میشکند؛ هر شبم وصل میشود به حس آشنای شبهای مریضی مامان، که از ترس و غم و تنهایی و ترس و ترس، هر شب آرام گریه میکردم تا خوابم ببرد، چند شب و چند هفته و چند ماه؛ به حس آشنای همهی فرار کردنهای دبیرستان و در حاشیه و پشت صحنه بودنهای تعمدی.
و در میان همهی این احوالات، بقیهی اتفاقها و صحبتها هم دست به دست هم دادهاند که بیشتر دلم را خالی کنند و ذهنم را درگیر، که نکند تصمیم درستی نگرفته باشم و حرصم را در بیاورند که این همه وقت و قبل از تصمیمگیری کجا بودید.
دلم رابطهی مرموز و صحبتهای پرسکوتِ پنج-شش سال پیش را میخواهد، آخر هفتههای پرشور چند وقت پیش را، خوابهای عمیق و آرام اول سال را، پشتوانهی محکم دو سال پیش را، بیرون رفتنهای آبان سال پیش را، و چندی رهایی را، از این بغض سنگین لعنتی.