برگشتهام به حال و هوای ۱۴ سال پیش. آن روزها من مانده بودم در شهریور ۸۹. انگار که زندگی گیر کرده باشد در همان روزها، راکد شده باشد، کپک زده باشد. روزها میرفتند و آدمها، من هم نه که نشسته باشم ساکن، اما انگار که نشسته بودم. در شلوغترین و پرکارترین روزهایم، انگار نشسته بودم و چنگ زده بودم به گذشتهای که رفته بود، عضوی که کنده شده بود، رابطهای که خراب شده بود، زندهای که مرده بود، که کشته بودمش. آن روزها، هرچه میشد، من وصلش میکردم به شهریور ۸۹. نه میپذیرفتم، نه میگذشتم. مانده بودم و چنگ زده بودم، و هر که را هم که میخواست جدایم کند پس میزدم با نگفتنهایم. نمیتوانستم. هنوز سنگینی نگاه ب. را یادم هست که چقدر، که چند ساعت، که به چه بهانههایی منتظرش میماندم تا بتوانم گیرش بیاورم و صحبت کنم، و هیچ نمیگفتم جز سکوت. حتی الان یادم نیست که آخر گفتم یا نه. به گمانم که گفتم بالاخره، شاید سه، چهار جمله و او هم جوابم را داد، شاید سه، چهار جمله. آن روزها برای من سه، چهار جمله که هیچ، یک عمر بود. دروغ چرا، هنوز هم هست با این که ۱۴ سال به این عمر اضافه شده و سهم آن روزها از کلش کمتر. حالا برگشتهام به حال و هوای ۱۴ سال پیش، شاید به اقتضای آشنایی با ب. جدیدی که این بار، اوست که میخواهد بشنود. من اما گیجم. میترسم. این شاید تنها جاییست که میترسم در نگاه ب. خراب شوم. میدانی؟ من میدانم ۱۴ سال به دوش کشیدن همهی آن خشم و نفرتها چه بر سرم آورده. من میدانم که هنوز هم، وقتی از خودم میپرسم که اگر رفته بود راحتتر بود یا آن جور ماندن و آن روزها، هنوز هم، نقطهای به اندازهی سر سوزن در عمیقترین و شاید پلیدترین بخشهای وجودم هست که نمیگذارد بدون فکر بگویم معلوم است که ماندنش به هر قیمتی میارزید. گیجم از همهی فکرها و حسهایی که انگار دوباره بعد از چند سال آمدهاند در روزمرهی زندگیام. به اینجا سر میزنم و شروع میکنم به خواندن نوشتههای آن اول، نزدیکترین رد پاهایی که از آن روزها به جا گذاشتهام. پیدا نمیکنم. دنبال برشی از زندگیام میگردم که از شهریور ماه همان سال شروع شد. دنبال ترس و سردرگمی و تنهایی آن روزهایم میگردم. دنبال نوشتهای، رد پایی، چیزی میگردم که مثل فیلم برایم پخش شود و تصویر خانه را در آن روزها دوباره ببینم. پیدا نمیکنم. در سرم هم، هرچقدر عقب میروم، پیدا نمیکنم. انگار که همه چیز پاک شده باشد به جز یک صحنه، صحنهی آهسته قدم زدن م. با آن رویهی مشکی که حالا سالهاست من میپوشمش، در پذیرایی این خانه، آهسته و دردناک.
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۷/۱۷ ساعت 0:20 توسط ...
|